تبلیغات
KADAJ - زندگى نامه حضرت محمد (ص)
KADAJ
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


Www.kadaj.blogfa.com

مدیر وبلاگ : AHMAD
نویسندگان
نظرسنجی
نظر سنجی






بسم الله الرحمن الرحیم

ولادت و دوران کودکى

پیغمبر اکرم یگانه پیغمبرى استکه تاریخ کاملا مشخصى دارد. حضرت رسول اکرم (ص) در ساعات ابتدایى صبح روز جمعه هفدهم ماه ربیع الاول یعنى در فصل بهار در شهر مکه به دنیا آمد. در آن محیط که فقط و فقط محیط بت پرستى بود، او هرگز بتى را سجده نکرد. پیغمبر اکرم در همه عمرش، از اول کودکى تا آخر، هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نکرد. این، یکى از مشخصاتایشان است.

پیش از بعثت براى خدیجه که بعداَ به همسرى اش در آمد، یک سفر تجارتى به شام پیش آمد در آن سفر بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانت و درستکارى حضرت محمد برایش روشن شد. او در میان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود که لقب محمد امین یافته بود و امانتها را به او مى سپردند. پس از هجرت به مدینه، حضرت على ( علیه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت که امانتها را به صاحبان اصلى برساند.

بزرگان در بسیارى از کارها به عقل او اتکا مى کردند. عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود که پیغمبر اکرم سختبه آنها مشهور بود به طورى که در زمان رسالت وقتى که فرمود آیا شما تاکنون از من سخن خلافى شنیده اید، همه گفتند: ابدا، ما تو را به صدق و امانت مى شناسیم.

یکى از جریانهایى که نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است، این است که وقتى خانه خدا را خراب کردند ( دیوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند، حجر الاسود را نیز برداشتند. هنگامى که مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب کنند، این قبیله مى گفت من باید نصب کنم، آن قبیله مى گفتمن باید نصب کنم، و عنقریب بود که زد و خورد شدیدى روى دهد. پیغمبر اکرم آمد قضیه را به شکل خیلى ساده اى حل کرد. به این شکل که فرمودند از هر قبیله مردى به نمایندگى بیاید و در گذاشتن سنگ در سرجایش کمک کند. بدین ترتیب پیامبر آن ماجرا را به خوبى به پایان رسانید.

از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اکرم یعنى در فاصله ولادت تا بعثت، این است که تا سن بیستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت کرد.

پیغمبر فقیر بود، از خودش پولى نداشت یعنى به اصطلاح یک سرمایه دار نبود. هم یتیم بود، هم فقیر و هم تنها. یتیم بود خودش شخصا کار مى کرد و زندگى مى نمود

بعد از سى سالگى در حالى که خودش با خدیجه زندگى و عائله تشکیل داده است، کودکى را در دو سالگى از پدرش مى گیرد و میآورد در خانه خودش. کودک، على بن ابى طالب است.

تا وقتى که مبعوث مى شود به رسالت و تنهائیش با مصاحبت وحى الهى تقریبا از بین مى رود، یعنى تا حدود دوازده سالگى این کودک، مصاحب و همراهش فقط این کودک است

،.پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود، همفکر نداشت.. یعنى در میان همه مردم مکه کسى که لیاقت همفکرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد، غیر از این کودک نیست. خود حضرت على ( ع ) نقل مى کند که من بچه بودم، پیغمبر وقتى به صحرا مى رفت، مرا روى دوش خود سوار مى کرد و مى برد.

در بیست و پنج سالگى خدیجه از او خواستگارى مى کند.

عجیب این است:

حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است، دیگر دنبال کار بازرگانى نمى رود. تازه دوره عبادتش شروع مى شود. آن حالت تنهایى یعنى آن فاصله روحى اى که او با قوم خودش پیدا کرده است، روز بروز زیادتر مى شود. دیگر این مکه و اجتماع مکه، گویى روحش را مى خورد. حرکت مى کند تنها در کوههاى اطراف مکه ( 1 ) راه مى رود، تفکر و تدبر مى کند. خدا مى داند که چه عالمى دارد، ما که نمى توانیم بفهمیم. در همین وقت است که غیر از آن کودک یعنى على ( ع ) کس دیگر، همراه و مصاحب او نیست.

ماه رمضان که مى شود در یکى از همین کوههاى اطراف مکه - که در شمال شرقى این شهر است و از سلسله کوههاى مکه مجزا و مخروطى شکل است - به نام کوه حرا که بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( کوه نور ) خلوت مى گزیند. شاید خیلى از شما که به حج مشرف شده اید این توفیق را پیدا کرده اید که به کوه حرا و غار حرا بروید. پدرم که دوبار به آنجا رفته است خیلى از محیط آنجا تعریف میکند.براى یک آدم معمولى حدود سه ربع هم طول مى کشد تا به بالاى آن کوه برسد. ماه رمضان که مى شود اصلا به کلى مکه را رها مى کند و حتى از خدیجه هم دورى مى گزیند. یک توشه خیلى مختصر، آبى، نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به کوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز یک مرتبه کسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برایش ببرد. تمام این ماه را به تنهایى در خلوت مى گذراند. البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شاید همیشه على ( ع ) بوده است. قدر مسلم این است که گاهى على ( ع ) بوده است، چون مى فرماید: آن ساعتى که وحى نزول پیدا کرد من آنجا بودم.

از آن کوه پائین نمیآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى کرد. اینکه چگونه تفکر مى کرد، چگونه به خداى خودش عشق مى ورزید و چه عوالمى را در آنجا طى مى کرد، براى ما قابل تصور نیست. على ( ع ) در این وقت بچه اى است حداکثر دوازده ساله. در آن ساعتى که بر پیغمبر اکرم وحى نازل مى شود، او آنجا حاضر است. پیغمبر یک عالم دیگرى را دارد طى مى کند. هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چیزى را در اطراف خود احساس نمى کردند ولى على ( ع ) یک دگرگونیهایى را احساس مى کند. قسمتهاى زیادى از عوالم پیغمبر را درک مى کرده است، چون مى گوید:

من صداى ناله شیطان را در هنگام نزول وحى شنیدم.

مثل شاگرد معنوى که حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد، به پیغمبر عرض کرد: یا رسول الله ! آن ساعتى که وحى داشت بر شما نازل مى شد، من صداى ناله این ملعون را شنیدم. فرمود بله على جان !

شاگرد من ! تو آنها که من مى شنوم، مى شنوى و آنها که من مى بینم، مى بینى ولى تو پیغمبر نیستی.

پاره اى از شب، گاهى نصف، گاهى ثلث و گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اینکه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدینه در تلاش بود، از وقت عبادتش نمى کاست او آرامش کامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق مى یافت عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى یکى از همسرانش گفت: تو دیگر چرا آن همه عبادت مى کنى ؟ تو که آمرزیده اى ! جواب داد: آیا یک بنده سپاسگزار نباشم ؟

بسیار روزه مى گرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان، یک روز در میان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بکلى جمع مى شد و در مسجد معتکف مى گشت و یکسره به عبادت مى پرداخت، ولى به دیگران مى گفت: کافى است در هر ماه سه روز روزه بگیرید مى گفت: به اندازه طاقت عبادت کنید، بیش از ظرفیت خود بر خود تحمیل نکنید که اثر معکوس دارد.

با گوشه گیرى و ترک اهل و عیال مخالف بود، بعضى از اصحاب که چنین تصمیمى گرفته بودند مورد انکار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود: بدن شما، زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى باید آنها را رعایت کنید.

عبادت تنهایى را طول مى داد، گاهى در حال عبادت شخصى و شبانه ساعتها سرگرم بود، اما در جماعت به کوتاهى آن اصرار داشت، رعایت حال ضعفا را لازم مى شمرد و به آن توصیه مى کرد.

یکى ازسوابق رسول خدا این است که امى بود یعنى مدرسه نرفته ودرس نخوانده بود و نزد هیچ معلمى علم نیاموخته و با هیچ نوشته و دفتر و کتابى آشنا نبوده است.

هیج مسلمان یا غیر مسلمانى مدعى نشده است که آن حضرت در دوران کودکى یا جوانى، چه رسد به دوران کهولت و پیرى که دوره رسالت است، نزد کسى خواندن یا نوشتن آموخته است، و همچنین احدى ادعا نکرده و موردى را نشان نداده است که آن حضرت قبل از دوران رسالت یک سطر خوانده و یا یک کلمه نوشته است.

مردم عرب، بالاخص عرب حجاز، در آن عصر و عهد به طور کلى مردمى بى سواد بودند. افرادى از آنها که مى توانستند بخوانند و بنویسند انگشت شمار و انگشت نما بودند.

خاور شناسان نیز که با دیده انتقاد به تاریخ اسلامى مى نگرند کوچکترین نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اکرم نیافته، اعتراف کرده اند که او مردى درس ناخوانده بود و از میان ملتى درس ناخوانده برخاست.

به عقیده من او با خط و خواندن آشنا نبود، جز زندگى صحرا چیزى نیاموخته بود.

ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن مى گوید: ظاهرا هیچ کس در این فکر نبود که وى ( رسول اکرم ) را نوشتن و خواندن آموزد. در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربها اهمیتى نداشت به همین جهت در قبیله قریش بیش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند. معلوم نیست.

کونستان ورژیل گیورگیو در کتاب محمد پیغمبرى که از نو باید شناخت مى گوید: با اینکه امى بود، در اولین آیات که بر وى نازل شده صحبت از قلم و علم، یعنى نوشتن و نویسانیدن و فرا گرفتن و تعلیم دادن است. در هیچیک از ادیان بزرگ این اندازه براى معرفت قائل به اهمیت نشده اند و هیچ دینى را نمى توان یافت که در مبدا آن، علم و معرفت اینقدر ارزش و اهمیت داشته باشد. اگر محمد یک دانشمند بود، نزول این آیات در غار ( حرا ) تولید حیرت نمى کرد، چون دانشمند قدر علم را مى داند، ولى او سواد نداشت و نزد هیچ آموزگارى درس نخوانده بود.

رسول اکرم در خلال سفرى که همراه ابو طالب به شام رفت، ضمن استراحت در یکى از منازل بین راه، برخورد کوتاهى با یک راهب به نام بحیرا داشته است. بحیرا که تا حدودى هم نقاشى میکرده است بعدها چهره او را میکشد.

در کتب تواریخ نام کاتبان رسول خدا آمده است. على بن ابى طالب ( ع )، عثمان بن عفان، عمرو بن العاص، معاویة بن ابى سفیان، شرحبیل بن حسنه، عبدالله بن سعد بن ابى سرح، مغیره بن شعبه، معاذ بن جبل، زید بن ثابت، حنظلة بن الربیع، ابى بن کعب، جهیم بن الصلت، حصین النمیرى

دعوت ازخویشاوندان

در اوائل بعثت پیغمبر اکرم آیه آمد که خویشاوندان نزدیکت را انذار و اعلام خطر کن. هنوز پیغمبر اکرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نکرده بودند. مى دانیم در آن هنگام على ( ع ) بچه اى بوده در خانه پیغمبر. ( على ( ع ) از کودکى در خانه پیغمبر بودند که آن هم داستانى دارد. قرار شد که رسول اکرم غذایى ترتیب بدهد و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت کند. على ( ع ) هم کمک کرد و غذایى از گوشت درست کرد و مقدارى شیر نیز تهیه کرد که آنها بعد از غذا خوردند. پیغمبر اکرم اعلام دعوت کرد و فرمود من پیغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم. من مأمورم که ابتدا شما را دعوت کنم و اگر سخن مرا بپذیرید سعادت دنیا و آخرت نصیب شما خواهد شد. ابولهب که عمومى پیغمبر بود تا این جمله را شنید، عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت کردى براى اینکه چنین مزخرفى را به ما بگویى ؟

جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد. پیغمبر اکرم براى بار دوم به على ( ع ) دستور تشکیل جلسه را داد. خود امیرالمؤمنین که راوى هم هست مى فرماید که اینها حدود چهل نفر بودند یا یکى کم یا یکى زیاد. در دفعه دوم پیغمبر اکرم به آنها فرمود هر کسى از شما که اول دعوت مرا بپذیرد، وصى، وزیر و جانشین من خواهد بود. غیر از على ( ع ) کسى جواب مثبت نداد و هر چند بار که پیغمبر اعلام کرد، على ( ع ) از جا بلند شد. در آخر پیغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزیر و خلیفه من خواهى بود.

شغلها

پیغمبر اکرم چه شغلهایى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى، شغل و کار دیگرى را از ایشان سراغ نداریم. بسیارى از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى کرده اند ( حالا این چه راز الهى اى دارد، ما درست نمى دانیم ) همچنانکه موسى شبانى کرده است. پیغمبر اکرم هم قدر مسلم این است که شبانى مى کرده است. گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است، محافظت مى کرده و مى چرانیده و بر مى گشته است. بازرگانى هم که کرده است . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد که موجب تعجب همگان شد.

مسافرتها

رسول اکرم، به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است. یکسفر در دوازده سالگى همراه عمویش ابوطالب، و سفر دیگر در بیست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بیوه به نام خدیجه که از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج کرد. البته بعد از رسالت، در داخل عربستان مسافرتهایى کرده اند. مثلا به طائف رفته اند، به خیبر که شصت فرسخ تا مکه فاصله دارد و در شمال مکه است رفته اند، به تبوک که تقریبا مرز سوریه است و صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند، ولى در ایام رسالت از جزیرة العرب هیچ خارج نشده اند.

هجرت پیامبر اکرم (ص)

همان شبى که دشمنان تصمیم گرفتند این محرمانه حضرت محمد را به قتل برسانند وحى الهى بر پیغمبر اکرم نازل شد: از مکه بیرون برو، خواستند شبانه بریزند. ابولهب که یکى از آنها بود مانع شد. گفت شب ریختن به خانه کسى صحیح نیست. در آنجا زن هست، بچه هست، یک وقت اینها مى ترسند یا کشته مى شوند. باید صبر کنیم تا صبح شود. گفتند بسیار خوب. آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و کشیک مى دادند، منتظر که صبح بشود و در روشنایى بریزند به خانه پیغمبر. پیغمبر اکرم، على علیه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب باید براى من فداکارى بکنی. عرض کرد یا رسول الله ! هر چه شما امر بفرمایید. فرمود امشب، تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را که من موقع خواب به سر مى کشم به سر میکشی. عرض کرد: بسیار خوب. شب، على ( ع ) آمد خوابید و پیغمبر اکرم ( ص ) بیرون رفت. در بین راه که حضرت مى رفتند به ابوبکر برخورد کردند. حضرت، ابوبکر را با خودشان بردند. در نزدیکى مکه غارى است به نام غار ثور، در غرب مکه و در یکراهى است که اگر کسى بخواهد به مدینه برود از آنجا نمى رود. مخصوصا راه را منحرف کردند. پیغمبر اکرم ( ص ) با ابوبکر رفتند و در آن محل مخفى شدند. قریش هم منتظر که صبح دسته جمعى بریزند و اینقدر کارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر که بگویند یک نفر کشته که حضرت کشته بشود و بعد هم اگر بگویند کى کشت، بگویند هر کسى یک وسیله اى داشت و ضربه اى زد.

اول صبح که شد اینها مراقب بودند که یک وقت پیغمبر اکرم از آنجا بیرون نرود. ناگاه کسى از جا بلند شد. نگاه کردند دیدند على است. پرسیدند محمد کجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بودید که از من مى خواهید ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود: شما تصمیم گرفته بودید که او را از شهرتان تبعید کنید، او هم خودش تبعید شد. خیلى ناراحت شدند. گفتند بریزیم همین را به جاى او بکشیم، حالا خودش نیست جانشینش را بکشیم. یکى از آنها گفت او را رها کنیم، جوان است و محمد فریبش داده است. فرمود: به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم کنند، اگر همه دیوانه باشند عاقل مى شوند. از همه تان عاقل تر و فهمیده ترم.

غارثور

حضرت رسول ( ص ) را تعقیب کردند. دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند. دیدند اینجا اثرى که کسى به تازگى درون غار رفته باشد نیست. عنکبوتى هست و در اینجا تنیده است، و مرغى هست و لانه او. گفتند نه، اینجا نمى شود کسى آمده باشد. تا آنجا رسیدند که حضرت رسول ( ص ) و ابوبکر صداى آنها را مى شنیدند و همین جا بود که ابوبکر خیلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسید. آنگاه پیغمبر به او گفت: نترس، غصه نخور، خدا با ماست.

تا به این مرحله رسید، از همان جا برگشتند. گفتند ما نفهمیدیم این چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت ؟ مدتى گشتند. پیدا نکردند که نکردند. سه شبانه روز یا بیشتر پیغمبر اکرم ( ص ) در همان غار بسر بردند. شب که مى شد، هند بن ابى هاله که پسر خدیجه است از شوهر دیگرى، و مرد بسیار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت. قبلا قرار گذاشته بودند مرکب تهیه کنند. دو تا مرکب تهیه کردند و شبانه بردند کنار غار، آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند.

مردم مدینه ورسول اکرم(ص)

مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج که همیشه با هم جنگ داشتند. یک نفر از آنها به نام اسعد بن زراره می آید به مکه براى اینکه از قریش استمداد کند. وارد مى شود بر یکى از مردم قریش.

کعبه از قدیم معبد بود گو اینکه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف که از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت. هرکس که می آمد، یک طوافى هم دور کعبه مى کرد. این شخص وقتى خواست برود به زیارت کعبه و طواف بکند، میزبانش به او گفت: ( مواظب باش ! مردى در میان ما پیدا شده، ساحر و جادوگرى که گاهى در مسجد الحرام پیدا مى شود و سخنان دلرباى عجیبى دارد. یک وقت سخنان او به گوش تو نرسد که تو را بى اختیار مى کند. سحرى در سخنان او هست). اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف که رسول اکرم در کنار کعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند. در گوش این شخص پنبه کرده بودند که یکوقت چیزى نشنود. مشغول طواف کردن بود که قیافه شخصى خیلى او را جذب کرد. ( رسول اکرم سیماى عجیبى داشتند ). گفت نکند این همان آدمى باشد که اینها مى گویند ؟ یک وقت با خودش فکر کرد که عجب دیوانگى است که من گوشهایم را پنبه کرده ام. من آدمم، حرفهاى او را مى شنوم، پنبه را از گوشش انداخت بیرون. آیات قرآن را شنید. تمایل پیدا کرد. این امر منشأ آشنایى مردم مدینه با رسول اکرم ( ص ) شد. بعد آمد صحبتهایى کرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول کردند تا اینکه عده اى از اینها[ به مکه] آمدند و قرار شد در موسم حج در یکى از شبهاى تشریق یعنى شب دوازدهم وقتى که همه خواب هستند بیایند در منا، در عقبه وسطى، در یکى از گردنه هاى آنجا، رسول اکرم ( ص ) هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند. در آنجا رسول اکرم فرمود من شما را دعوت مى کنم به خداى یگانه و... و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید، من به شهر شما خواهم آمد. آنها هم قبول کردند و مسلمان شدند، که جریانش مفصل است. زمینه اینکه رسول اکرم ( ص ) از مکه به مدینه منتقل بشوند فراهم شد. این اولین[ حادثه]بود. بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمیر را فرستادند به مدینه و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد. اینهایى که ابتدا آمده بودند، عده اندکى بودند، به وسیله این مبلغ بزرگوار عده زیاد دیگرى مسلمان شدند و تقریبا جو مدینه مساعد شد. قریش هم روز بروز بر سختگیرى خود مى افزودند، و در نهایت امر تصمیم گرفتند که دیگر کار رسول اکرم را یکسره کنند که داستانش را قبلا گفتیم.

مهاجرین وانصار

مهاجرین

گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام، مهاجرین اولین یا به تعبیر قرآن سابقون الاولون نامیده مى شوند. مهاجرین اولین یعنى کسانى که قبل از آنکه پیغمبر اکرم به مدینه تشریف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى که بنا شد پیغمبر اکرم خانه و دیار را، مکه را رها کنند و بیایند به مدینه، اینها همه چیز خود را یعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خویشاوندان و اقارب خویش را یکجا رها کردند و به دنبال ایده و عقیده و ایمان خودشان رفتند. قرآن اینها را مهاجرین اولین مى نامد.

انصار

دسته دوم که اینجا به آنها اشاره شده است، کسانى هستند که قرآن آنها را[ ( انصار]( مى نامد یعنى یاوران. مقصود، مسلمانانى هستند که در مدینه بودند و در مدینه اسلام اختیار کرده بودند و حاضر شدند که شهر خودشان را مرکز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را که از مکه و جاهاى دیگر و البته بیشتر از مکه می آیند در حالى که هیچ ندارند و دست خالى میآیند بپذیرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان یک مهمان بپذیرند بلکه از جان و مال و حیثیت آنها حمایت کنند مثل خودشان. به طورى که در تاریخ آمده است، منهاى ناموس، هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراک در میان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند.

آن هجرت بزرگ مسلمین صدر اسلام خیلى اهمیت داشت ولى اگر پذیرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند کارى انجام بدهند. قرآن در این باره ذکر مى کند: آنان که پناه دادند و یارى کردند این مهاجران را. هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود، هم یارى کردن اینها. هم آنها گذشت و فداکاریشان زیاد بود هم اینها.

غزوه احد

چنانکه مى دانیم، ماجراى احد به صورت غم انگیزى براى مسلمین پایان یافت. هفتاد نفر از مسلمین و از آن جمله جناب حمزه، عموى پیغمبر، شهید شدند. مسلمین در ابتدا پیروز شدند و بعد در اثر بى انضباطى گروهى که از طرف رسول خدا بر روى یک[ ( تل]( گماشته شدند، مورد شبیخون دشمن واقع شدند. گروهى کشته و گروهى پراکنده شدند و گروه کمى دور رسول اکرم باقى ماندند. آخر کار همان گروه اندک بار دیگر نیروها را جمع کردند و مانع پیشروى بیشتر دشمن شدند. مخصوصا شایعه اینکه رسول اکرم کشته شد بیشتر سبب پراکنده شدن مسلمین گشت، اما همین که فهمیدند رسول اکرم زنده است نیروى روحى خویش را بازیافتند.

صلح حدیبیه

پیغمبر اکرم در زمان خودشان صلحى کردند که اسباب تعجب و بلکه اسباب ناراحتى اصحابشان شد، ولى بعد از یکى دو سال تصدیق کردند که کار پیغمبر درست بود. سال ششم هجرى است، بعد از آن است که جنگ بدر، آن جنگ خونین به آن شکل واقع شده و قریش بزرگترین کینه ها را با پیغمبر پیدا کرده اند، وبعد از آن است که جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه اى از پیغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمین نسبتبه آنها کینه بسیار شدیدى دارند، و به هر حال، از نظر قریش دشمن ترین دشمنانشان پیغمبر، و از نظر مسلمین هم دشمن ترین دشمنانشان قریش است. ماه ذى القعده پیش آمد که به اصطلاح ماه حرام بود. در ماه حرام سنت جاهلیت نیز این بود که اسلحه به زمین گذاشته مى شد و نمى جنگیدند. دشمنهاى خونى، در غیر ماه حرام اگر به یکدیگر مى رسیدند، البته همدیگر را قتل عام مى کردند ولى در ماه حرام به احترام این ماه اقدامى نمى کردند. پیغمبر خواست از همین سنت جاهلیت در ماه حرام استفاده کند و برود وارد مکه شود و در مکه عمره اى بجا آورد و برگردد. هیچ قصدى غیر از این نداشت. اعلام کرد و باهفتصد نفر و به قول دیگر با هزار و چهارصد نفر - از اصحابش و عده دیگرى حرکت کرد، ولى از همان مدینه که خارج شدند محرم شدند، چون حجشان حج قران بود که سوق هدى مى کردند یعنى قربانى را پیش از خودشان حرکت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند، مثلا روى شانه قربانى کفش مى انداختند - که از قدیم معمول بود - که هر کسى مى بیند بفهمد که این حیوان قربانى است. دستور داد که اینها که هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حرکت دهند که هر کسى که از دور مى بیند بفهمد که ما حاجى هستیم نه افراد جنگی. زى و همه چیز، زى حجاج بود. از آنجا که کار، مخفیانه نبود و علنى بود، قبلا خبر به قریش رسیده بود. پیغمبر در نزدیکیهاى مکه اطلاع یافت که قریش، زن و مرد و کوچک و بزرگ، از مکه بیرون آمده و گفته اند: ( به خدا قسم که ما اجازه نخواهیم داد که محمد وارد مکه شود). با اینکه ماه، ماه حرام بود، اینها گفتند ما در این ماه حرام مى جنگیم. از نظر قانون جاهلیت هم کار قریش بر خلاف سنت جاهلیت بود. پیغمبر تا نزدیک اردوگاه قریش رفت و در آنجا دستور داد که پایین آمدند. مرتب رسولها و پیامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند. ابتدا از طرف قریش چندین نفر به ترتیب آمدند که تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پیغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام، کارى ندارم، حجم را انجام مى دهم، بر مى گردم و مى روم. هر کس هم که مى آمد، وضع اینها را که مى دید مى رفت به قریش مى گفت: مطمئن باشید که پیغمبر قصد جنگ ندارد. ولى آنها قبول نکردند و مسلمین ( خود پیغمبر اکرم هم ) چنین تصمیم گرفتند که ما وارد مکه مى شویم ولو اینکه منجر به جنگیدن شود، ما که نمى خواهیم بجنگیم، اگر آنها با ما جنگیدند با آنها مى جنگیم. بیعت الرضوان در آنجا صورت گرفت. مجددا با پیغمبر بیعت کردند براى همین امر، تا اینکه نماینده اى از طرف قریش آمد و گفت که ما حاضریم با شما قرار داد ببندیم. پیغمبر فرمود: من هم حاضرم. پیغامهایى که پیغمبر مى داد پیغامهاى مسالمت آمیزى بود. به چند نفر از این پیامرسانها فرمود: واى به حال قریش، جنگ اینها را تمام کرد. اینها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با دیگر مردم، یا من از بین مى روم، در این صورت آنچه آنها مى خواهند به دست دیگران انجام شده، و یا من بر دیگران پیروز مى شوم که باز به نفع اینهاست، زیرا من یکى از قریش هستم، باز افتخارى براى اینهاست فایده نکرد. گفتند قرار داد صلح مى بندیم. مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند که پیغمبر امسال بر گردد و سال آینده حق دارد بیاید اینجا و سه روز در مکه بماند، عمل عمره اش را انجام دهد و باز گردد.

نشانى به همان نشانى که همینکه این قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمین آزادى پیدا کردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبلیغ کنند، در مدت یک سال یا کمتر، از قریش آن اندازه مسلمان شد که در تمام آن مدت بیست سال مسلمان نشده بود. بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمین چرخید که مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قریش از بین رفت و یک شور عملى و معنوى در مکه پدید آمد.

سهیل بن عمرو یک پسر داشت که مسلمان و در جیش مسلمین بود. این قرار داد را که امضا کردند، پسر دیگرش دوان دوان از قریش فرار کرد و آمد نزد مسلمین. تا آمد، سهیل گفت قرار داد امضا شده، من باید او را برگردانم. پیغمبر هم به او - که اسمش ابوجندل بود - فرمود برو، خداوند براى شما مستضعفین هم راهى باز مى کند. این بیچاره مضطرب شده بود، داد مى کشید و مى گفت: مسلمین ! اجازه ندهید مرا ببرند میان کفار که مرا از دینم برگردانند. مسلمین هم عجیب ناراحت بودند و مى گفتند: یا رسول الله ! اجازه بده این یکى را دیگر ما نگذاریم ببرند. فرمود: نه، همین یکى هم برود.

داستان شیرینى نقل کرده اند که مردى از مسلمین به نام ابوبصیر که در مکه بود و مرد بسیار شجاع و قویى هم بود فرار کرد آمد به مدینه. قریش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند که بیایند او را برگردانند. آمدند گفتند ما طبق قرار داد باید این را ببریم. حضرت فرمود: بله همینطور است. هر چه این مرد گفت: یا رسول الله ! اجازه ندهید مرا ببرند، اینها در آنجا مرا از دینم بر مى گردانند، فرمود: نه، ما قرار داد داریم و در دین ما نیست که بر خلاف قرار داد خودمان عمل بکنیم، طبق قرار داد تو برو، خداوند هم یک گشایشى به تو خواهد داد. رفت او را تقریبا در یک حالت تحت الحفظ مى بردند. او غیر مسلح بود و آنها مسلح بودند. رسیدند به ذوالحلیفه، تقریبا همین محل مسجد الشجره که احرام مى بندند و تا مدینه هفت کیلومتر است. در سایه اى استراحت کرده بودند. یکى از آن دو شمشیرش در دستش بود. این مرد به او گفت: این شمشیر تو خیلى شمشیر خوبى است، بده من ببینم. گفت بگیر. تا گرفت زد او را کشت. تا او را کشت، نفر دیگر فرار کرد و مثل برق خودش را رساند به مدینه. تا آمد، پیغمبر فرمود مثل اینکه خبر تازه اى است ؟ بله، رفیق شما رفیق مرا کشت. طولى نکشید که ابوبصیر آمد. گفت: یا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل کردی. قرار داد شما این بود که اگر کسى از آنها فرار کرد تو او را تسلیم بکنى، و تو تسلیم کردى، پس کارى به کار من نداشته باشید. بلند شد رفت و در کنار دریاى احمر، نقطه اى را پیدا کرد و آنجا را مرکز قرار داد. مسلمینى که در مکه تحت زجر و شکنجه بودند همینکه اطلاع پیدا کردند که پیغمبر کسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دریا و آنجا نقطه اى را مرکز قرار داده، یکى یکى رفتند آنجا. کم کم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشکیل دادند. قریش دیگر نمى توانستند رفت و آمد بکنند. خودشان به پیغمبر نوشتند که یا رسول الله ! ما از خیر اینها گذشتیم، خواهش مى کنیم به آنها بنویسید که بیایند مدینه و مزاحم ما نباشند، ما از این ماده قرار داد خودمان صرفنظر کردیم، و به همین شکل صرف نظر کردند.

به هر حال این قرار داد صلح براى همین خصوصیت بود که زمینه روحى مردم براى عملیات بعدى فراهم تر بشود، و همین طور هم شد، عرض کردم مسلمین بعد از آن در مکه آزادى پیدا کردند، و بعد از این آزادى بود که مردم دسته دسته مسلمان مى شدند، و آن ممنوعیتها به کلى از میان برداشته شده بود.

فتح مکه

در سال هشتم هجرت، پیغمبر اکرم مکه را فتح کرد، فتحى بدون خونریزی.

فتح مکه براى مسلمین یکموفقیت بسیار عظیم بود چون اهمیت آن تنها از جنبه نظامى نبود، از جنبه معنوى بیشتر بود تا جنبه نظامی. مکه ام القراء عرب و مرکز عربستان بود. قهرا قسمتهاى دیگر تابع مکه بود و به علاوه یک اهمیتى بعد از قضیه عام الفیل و ابرهه که حمله برد به مکه و شکست خورد پیدا کرده بود. بعد از این قضیه این فکر براى همه مردم عرب پیدا شده بود که این سرزمین تحت حفظ و حراست خداوند استو هیچ جبارى بر این شهر مسلط نخواهد شد. وقتى پیغمبر اکرم به آن سهولت آمد مکه را فتح کرد گفتند پس این امر دلیل بر آن است که او بر حق است و خدا راضى است. به هر حال این فتح خیلى براى مسلمین اهمیت داشت. مسلمین وارد مکه شدند. مشرکین هم در مکه بودند. تدریجا از قریش هم خیلى مسلمان شده بودند.

یک جامعه دوگانه اى در مکه به وجود آمده بود، نیمى مسلمان و نیمى مشرک. حاکم مکه از طرف پیغمبر اکرم معین شده بود یعنى مشرکین و مسلمین تحت حکومت اسلامى زندگى مى کردند. بعد از فتح مکه مسلمین و مشرکین با هم حج کردند با تفاوتى که میان حج مشرکین و حج مسلمین وجود داشت. آنها آداب خاصى داشتند که اسلام آنها را نسخ کرد.

حجة الوداع

حجة الوداع آخرین حج پیغمبر اکرم ( ص ) است و شاید ایشان بعد از فتح مکه یک حج بیشتر نکردند، البته قبل از حجة الوداع حج عمره کرده بودند. رسول اکرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت کردند که به این حج بیایند. همه را جمع کردند و بعد در مواقع مختلف، در مسجد الحرام، در عرفات، در منا و بیرون منا، در غدیر خم و در جاهاى دیگر خطابه هاى عمومى خود را القا کردند. از جمله در غدیر خم بعد از آنکه جا به جا مطالبى را فرموده بود، مطلبى را به عنوان آخرین قسمت با بیان شدیدى ذکر نمود. به نظر من فلسفه اینکه پیغمبر این مطلب را در آخر فرمود همین آیه اى است که در آنجا قرائت کرد: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته. بعد از اینکه پیغمبر اکرم در عرفات و منا و مسجد الحرام کلیات اسلامى را در باب اصول و فروع بیان کرده که مهمترین سخنان ایشان است، یک مرتبه در غدیر خم اینطور مى فرماید: مطلبى است که اگر آنرا نگویم هیچ چیز را نگفته ام.

حجة الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ایشان رخ داده است. وفات حضرت رسول در بیست و هشتم صفر یا به قول سنیها در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاده. در هجدهم ذى الحجة به غدیر خم رسیده اند. مطابق آنچه که شیعه مى گوید حادثه غدیر خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه که سنیها مى گویند این حادثه دو ماه و بیست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است.

رفتار رسول خدا با کودکان


رسول اکرم(ص) به کودکان احترام مى‌گذاشت، از کنار بازى آن‌ها به آرامى مى‌گذشت تا مزاحم لحظه‌هاى شاد آنان نگردد، هیچ وقت آنان را موجود کوچک و حقیر به حساب نمى‌آورد، و با همة بچه‌ها در خور شأن و منزلت آنان رفتار مى‌نمود. أنس بن مالک مى‌گوید: رسول خد(ص) وقتى از کنار بچه‌ها مى‌گذشت به آن‌ها سلام مى‌کرد.

سسیا نقل مى‌کند پیامبر(ص) بر جوانان در حال بازى کردن وارد شده به آنان سلام مى‌نمود. همچنین مى‌گوید: ما بچه‌هاى نوجوانى بودیم رسول خد(ص) بر ماوارید شد و به ما سلام نمود.


ابن عباس مى‌گوید: پیامبر(ص) از کشتن کودکان مشرکین خوددارى مى‌کرد و هیچ یکى از آنان را به‌قتل نمى‌رساند. بعد مى‌گوید: کشتن اطفال جایز نیست مگر این که به اندازه‌ى حضرت خضر، راجع به کسى که مى‌کشى آگاهى داشته باشی. نقل شده که در زمان پیامبر(ص) مردم اطفال کوچک خود را خدمت حضرت مى‌آوردند تا پیامبر(ص) براى آنان دعا کند و اسمى براى آنان انتخاب نماید. حضرت اطفال را با نهایت احترام در بغل گرفته و نسبت به‌والدین آن‌ها اظهار محبت مى‌نمود. گاهى پیش مى‌آمد که بچه‌ها در بغل حضرت ادرار مى‌کردند، والدین شان از این کار بچه ناراحت شده سر آنان داد مى‌کشیدند، اما پیامبر(ص) به‌شدت از این کار منع مى‌کرد و مى‌گذاشت تا نوزادان قضاى حاجت نمایند. آنگاه اسمى براى آن برگزیده و در حق شان دعا مى‌فرمود و طفل را به‌والدین مى‌سپرد. بعد از رفتن آنان لباس خود را آب مى‌کشید، و با این کار خود موجب سرور و خوش حالى مردم مى‌گردید.





پیوند روزانه
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار تلگرام

www.kadaj.mihanblog.com

کلیه حقوق این وبلاگ برای KADAJ محفوظ است