تبلیغات
KADAJ - دانلود رمان شب های زامبی | تام لیشانبرگ | مترجم : کیمیا آ (PDF و موبایل)
KADAJ
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


Www.kadaj.blogfa.com

مدیر وبلاگ : AHMAD
نویسندگان
نظرسنجی
نظر سنجی








 نام رمان : شب های زامبی 

 نویسنده : تام لیشانبرگ - مترجم : کیمیا آ کاربر انجمن نودهشتیا

 حجم کتاب : ۰٫۸ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۶ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK) 

 ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

 تعداد صفحات : ۶۶

 خلاصه داستان :

زامبی بودن، زیاد آسان نیست. این می توانست خاطره ی ۵ کلمه ای دیو کانر باشد.”نخست، او به خاطر نمی آورد که چگونه کارش در قبر کم عمق، به پایان رسیده، فقط می دانست که چنگ زدن راهش به بیرون، کاری جهنمی بود و مزه ی گل و لای برای بقیه ی زمانش روی زمین، در دهانش باقی می ماند.

 قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

 پسورد : www.98ia.com

 منبع : wWw.98iA.Com

 با تشکر از کیمیا آ عزیز بابت ترجمه این رمان زیبا .

 

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

 دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

 دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

 قسمتی از متن رمان :

دیو کانر، تنها ۳۲ ساله بود، وقتی که به صورت غیرمنتظره ای درگذشت.او هنوز هم تنها ۳۲ ساله بود، وقتی که به صورت غیر منتظره ای به زندگی بازگشت.
نخست، به خاطر نمی آورد که چگونه کارش در قبر کم عمق، به پایان رسیده، فقط می دانست که چنگ زدن راهش به بیرون، جهنمی بود و مزه ی آن کثافت برای بقیه ی زمانش روی زمین، در دهانش باقی می ماند. بیشتر از هر چیزی احساس سرما و کرم هایی که در طول صورتش می خزیدند را داشت. دقیقا فکرِ “من از اینجا بیرون اومدم” نبود.
یک حرکت بود،یک ترس ناگهانی در درونش جریان پیدا کرد و تقلا کرد تا دست هایش را که به پهلوهایش سنجاق شده بود تکان دهد.
اول، فقط می توانست وول بخورد،با هل دادن آن ها هر چه سخت تر به بیرون توانست احساس کند که آرنج هایش کمی جا پیدا می کنند و انگشتانش تا زمانی که توانست ذره ای آن ها را حلقه کند، کشیده شدند.این تمام آن چیزی بود که او نیاز داشت. ذره به ذره، او جای بیشتری را برای پاک کردن جای بیشتر، پاک کرد.
حالا او داشت به کثافت خیس و چسبناک لگد و مشت می زد و آن را می خراشید و تمام غرایزِ در بدنش را احساس می کرد، همچنانکه که حس می کرد ذراتی که به درون دهان و بینی اش می ریزند و چشم ها گوش هایش را پر میکنند، باعث خفگی اش می شوند.تا این که ناگهان، هوا آزاد شد؛هوای سرد شبانه، با نم نم باران پایین می آمد.او بیرون آمده بود.





نوع مطلب : رمانها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 دی 1394
دوشنبه 27 شهریور 1396 10:15 ق.ظ
Useful information. Fortunate me I discovered your web site by
chance, and I am stunned why this twist of fate did not happened in advance!
I bookmarked it.
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:05 ق.ظ
I could not resist commenting. Exceptionally well
written!
شنبه 21 مرداد 1396 06:32 ق.ظ
Definitely imagine that which you stated. Your favorite reason appeared to be on the internet the easiest
factor to be mindful of. I say to you, I certainly get irked
whilst other people think about issues that they
just don't know about. You managed to hit the nail upon the highest as well as
outlined out the whole thing with no need side effect , folks could take a signal.
Will likely be back to get more. Thank you
شنبه 31 تیر 1396 05:20 ب.ظ
I blog frequently and I seriously appreciate your information. This article has truly peaked my interest.
I will take a note of your website and keep checking for new details about once per week.
I opted in for your Feed as well.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




پیوند روزانه
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار تلگرام

www.kadaj.mihanblog.com

کلیه حقوق این وبلاگ برای KADAJ محفوظ است